تبليغاتX
جوجه کلاغ سفید

درد می‌کشم. روی تخت زایمان نشسته‌ام و درد می‌کشم. پرستارها دورم را گرفته‌اند و با چشم‌های ورقلمبیده نگاهم می‌کنند. می‌خندند. قاه‌قاه می‌خندند. درد می‌کشم. تنها درد می‌کشم. آرزو می‌کنم بیایی دستم را بگیری. دستم را محکم بگیری. بگویی که می‌توانم. که می‌توانم به دنیایش بیاورم. به من قدرت بدهی. کمکم کنی. پرستارها می‌خندند. قاه‌قاه می‌خندند. می‌ترسم. خیلی می‌ترسم. از اتاق زایمان. از دردکشیدن. از تنهایی. از پرستارها، نگاهشان، قاه‌قاهشان. از اینکه نیستی می‌ترسم. آرزو می‌کنم بیایی او را ببینی. مسئولیتش را بپذیری. او کسی را می‌خاهد که دوستش داشته باشد. بتواند صدایش کند. صورت خودش را در صورت او ببیند. مغرور شود به داشتنش. پشتش را صاف کند و راه برود.. می‌ترسم. از اینکه او را نبینم. هرگز نبینم. سرم گیج می‌رود. چشمانم سیاه می‌شود. می‌رود و برمی‌گردد. دارم از حال می‌روم. نفسم دارد بند می‌آید. می‌ترسم تمام بشوم. خالی بشوم. می‌ترسم هرگز نتوانم ببینم که به دنیا آمده است یا نه. که نفس کشیده است یا نه. که اشک ریخته است یا نه.. اگر نتوانم به دنیایش بیاورم چه؟ اگر تمام بشوم چه؟ خالی بشوم چه؟ می‌خاهم آنقدر بمانم تا از حال بروم. آنقدر سکوت کنم تا از حال بروم. آنقدر بنویسم، بسازم، آنقدر زندگی کنم تا از حال بروم و تو فراموشم کنی، از یاد ببری که وجود داشته‌ام. که درد داشته‌ام. امروز به یاد تو اینجایم. روی همان صندلی که تو می‌نشستی نشسته‌ام. توی همان لیوانی که تو چای می‌نوشیدی، می‌نوشم. در هوایی که تو نفس می‌کشیدی نفس می‌کشم.  در خیابانی که تو پشت چراغش ایستاده بودی ایستاده‌ام. به کسی که به او سلام کرده بودی سلام می‌کنم. تو رفته‌ای و مرا رها کرده‌ای در خیالاتی که می‌رقصند. دارم می‌نویسم. نمی‌دانم اینجا می‌شود آنقدر نوشت تا از حال رفت یا نه. چقدر این صندلی نرم است. چقدر این هوا لطیف است. چقدر این چای گواراست. فقط کمی فرصت دارم تا از حال بروم. تا خودم را به باد دهم. تا این قلب صاحب‌مرده را شخم بزنم. تا با یادت نفس بکشم. بنوشم، راه بروم، پشت چراغ بمانم یا حتا سکوت کنم. اینجا صداها طنین صدای تو را دارد. نفس‌ها شبیه نفس‌های توست. سایه‌ها تو را نشانم می‌دهند. اَه نمی‌دانم سایه‌ها را باید جمع بست یا نه. کجایی که جوابم را بدهی. این توهمات بدجوری اسیرم کرده‌ است. تو که نیستی. رفته‌ای. از یاد برده بودم. تقصیر از من که نیست. تقصیرِ این فضاست که تو را برایم می‌آورد. صدای تو را، نگاهِ تو را، نفس‌هایت را، خنده‌هایت را یا حتا سایه‌ات را. سایه‌هایت را. فرصتم دارد تمام می‌شود. عجیب است. الان حالم بهتر شده است. فرصت ندارم از حال بروم. دردم کم شده است. انگار به دنیاآمدنش را عقب انداخته است. باید از تخت بلند شوم و بروم خانه. چراغ هم سبز شده است. عبور می‌کنم..

+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 13:20 توسط نفیس |

صدای پایِ بلوغ.
زن می‌شوی و عبور می‌کنی.
*
کفش‌های تق‌تقی‌ات را بردار. زن شده‌ای و دردهایِ تو می‌آفریند..
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 17:26 توسط نفیس |

اگر روزی پیِ من گشتی، هر جا دلت تنگ شد بایست. زیرِ پایت را نگاه کن و به مورچه‌ای که قطعن همان دور و برهاست سلام کن..
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:39 توسط نفیس |

قرار بود چه کند؟ کسی را ببیند؟ کسی را دیگر نبیند؟ بماند؟ برود؟ نماند؟ چه سیاه بود شب.. شبِ نازکِ بی‌پولک.. و صدای خیسِ پاهاش رویِ سنگفرش‌ها. شاید باید بیدار می‌شد، رها می‌شد. شاید باید نمی‌خوابید.. می‌توانست رها شود از همهٔ فکرهایِ سخت؟ چه بپوشد؟ اندام نحیف و شکستنی‌اش را با چه باید می‌پوشاند؟ با دلهره‌هایش، اشک‌هایِ سبز و سیاهش، و با قدم‌های سرد و یخ‌زده‌اش رفت..
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 13:12 توسط نفیس |


جانمازت را که آب کشیدی
نماز بخوان برایم

زیرِ باران..
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:53 توسط نفیس |

دیدِ پرنده‌ای‌ات برای بزرگ‌بودنِ توست
نگاهِ مورچه‌ای‌ام را ببخش.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 12:18 توسط نفیس |


چیزی که نیاز به شست‌وشو دارد نه جانمازِ توست، نه مغزِ کوچکِ من..
کلاغ‌های ولی‌عصرند که دارند می‌میرند از سیاهی.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 16:49 توسط نفیس |

دلش چیزی نمی‌خواست. نمی‌خواست به خانه برگردد. به آشپزخانه برود، غذا درست کند، سیر شود و خوابش بگیرد، بخوابد و خواب ببیند.. هراس از خواب‌دیدن، خوابش را دیدن و سرگشتن، دوباره باز تنهاشدن..
کاش خستگی امانش می‌داد، پیدایش نمی‌شد، سرک نمی‌کشید همه‌جا.. تا می‌توانست راه می‌رفت و چشمانش را می‌بست و به او فکر می‌کرد. خیالاتی که خودش می‌ساختشان، می‌پروریدشان، خواب نبودند که اجباری در کار باشد و چه لذتی داشت! شکم برجسته‌اش را نوازش کرد. پاسخش حسی شبیهِ بودن بود. حسی که متعلق به خودش است. بودش یا نبودنش مال خودش است. تنها وجودی که برایش خواهد ماند تا همیشه. چقدر راه رفته بود، اما ولی‌عصر خیالِ تمام‌شدن نداشت..

* قلبش سنگین شده بود. به جایی بند نبود. همهٔ رگ و پیوندهاش کنده شده بود انگار. بی‌قرار. بی‌جا. بی‌برگرد..
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 15:24 توسط نفیس |

دست‌های کشیدهٔ لرزانش را کشید روی شکمش، که حالا کمی برآمده بود و کمی نفس داشت.. نگاه سردِ خاکستری‌سبزش را برداشت و پرتاب کرد روی یکی ار کتاب‌ها. «نامه به کودکی که..». سرنوشت چه چیزی برای گفتن داشت؟ لبِ خشکیده‌اش رو گاز گرفت و نگاش کرد. به دستش. دستِ روی شکمش.. نگاه تلخِ مردِ صورت‌بنفش تکانش داد. خوشحال شود؟ که صورتش بنفش نیست؟ چه خنده‌دار!. تلوتلو.. باز جوی خیابانی و آسودگی.. برگرداندشان، همهٔ چیزهایی که نخورده بودشان..

+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 16:56 توسط نفیس |

تلوتلوخوران نزدیک و نزدیک‌تر. چاره‌ای نبود. وسط معرکه جز جوی مفلوک خیابان جایی نبود. بی‌چاره جوی. بی‌چاره خیابان.. با همهٔ دل‌سوزی‌ها کارش را تمام کرد و دست تکان داد. مستقیم، مترو! مفلوک‌تر از جوی خیابانی، بغل‌دستی‌اش بود با بوی عرق کارگری‌ تنش. بی‌چاره بغل‌دستی. دلسوزی‌اش را برداشت، مچاله کرد توی کیف پارچه‌ای‌اش. سوزِ سیاهِ سرمایِ انقلاب و کتاب‌فروشی‌ها و تلوتلو.. انبوهِ هاله‌ایِ مسافران و عابران و دلالان. تنه‌زدن‌ها و متلک‌ها و نگاه‌ها. صورت زردوزار زنی که شیشه‌ٔ مغازه‌ها نشانش می‌داد و سلامِ گرمِ کتاب‌خوانِ فروشنده. همین‌ها بس بود برای دل‌تنگی..
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 17:26 توسط نفیس |